تبليغاتX
now - نمی خوام دوستم داشته باشن می دونی چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
شخصی
آدم وقتی کوچیک دوست داره همه دوستش داشته باشن ....

وقتی کوچولو هستیم منظورمون از همه اول پدر و مادره و بعد بقیه اعضا خانواده و بعد در و همسایه و فامیل .ولی نوع دوست داشتنشون برامون روشنه . هیچ منظوری ندارن و فقط دوستمون دارن چون کوچولو هستیم و دوست داشتنی .

وقتی بزرگتر می شیم می خوایم معلمامون و مدیر مدرسه و همشاگردیها رو هم به اون مجموعه اضافه کنیم . چون به احساس اونها هم برای ادامهء زندگی اجتماعیمون نیاز داریم و متقابلا اونها هم کارهایی می کنن که ما دوستشون داشته باشیم.

بعدا تو نوجوونی و جوونی - بستگی به بلوغ فکری و احساسی و جسمی ما داره - پای جنس مخالف هم به میون میاد و تازه اول گرفتاریهای شخصیتیه .

فکر می کنی عاشق شدی و کارهایی می کنی که همه می فهمن تو چته ولی تو مثل یه کبکی که سرشو کرده زیر برف ٬ فکر میکنی یه راز بزرگ داری که نمی تونی به کسی بگی غافل از اینکه فقط خواجهء شیرازی نمی دونه که تو ....................

بگذریم ............

بعدها دوباره عاشق می شی ـالبته اگه ازدواج نکنی - و دوباره عاشق می شی و دوباره ......

سالها میگذره و تو همچنان یک مار که همش درحال پوست اندازیه به نسبت معیارهای جدیدت و نوع نگرشت در حال تجربه کردن عشقی از نوع جدیدتر.... که البته خیلی عادیه چون تو دیگه داری میری که نوع خاصی از عشق رو پیدا کنی و با هر حسی قانع و راضی نمی شی .

یه دفعه به خودت میای و می بینی که کسی رو که یه روز عاشقش بودی ٬ حالا دیگه با معیارها و نگرشت جور درنمی آد.

تا اینجا همه چیز عادیه ....

ولی ..........

یه روز یکی از این آدما که تو اتفاقا فکر می کنی این دیگه همونیه که باید باشه آب پاکی رو میریزه دستت و بهت ثابت می کنه که تو هنوز یه بچه ای و دهنت بوی شیر میده که دنبال عشق و عاشقی هستی . البته اون بیچاره هم قصد بدی نداره فقط میخواد بخاطر حس خوبی که نسبت به تو داره به تو حقیقتی رو یاد بده که تو بعدش بتونی بری سراغ زندگی عادی خودت و بچسبی به اینکه میخوای تو جامعه و بین مردمانی که نزدیک تو هستن چه جایگاهی داشته باشی .

اینجاست که تو گیج می شی بین اون چیزی که بودی و اصرار داشتی که باشی و اون چیزی که معنیش شاید بزرگ شدنه .

یه مدت منگی و لی مثل یه بیمای که رو به خوب شدنه داری با یه غده سرطانی توی خودت مبارزه می کنی . چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خب معلومه ... برای اینکه می خوای جای واقعی خودت رو پیدا کنی .بین آدما. بین خانواده . توی اداره و خلاصه همه جا .

احساس می کنی از خیلیها که بنظرت خیلی آدمای معمولی بودن ٬ فقط بخاطر اینکه فکر میکردی تو خودت خیلی آدم خاصی هستی ٬ عقب افتادی .

اون آدمای خیلی معمولی الان دکترن ٬ مدیرن و یا تاجر و وکیل و خلاصه همشون شدن آدم حسابی و تو هیچی نیستی .

یعنی اگه حتی نقاشی بلد باشی و یا شعر بگی و یا خیلی هنرهای دیگه رو هم بلد باشی ٬ باز هم به گرد پای اونا نمی رسی .

حتی بین اونا کسانی رو می بینی که دست ندارن یا پا ندارن و یا چیزای دیگه که اتفاقا تو همشون رو داری ولی اونا :

یکیشون بینایی نداره ولی کلی کتاب شعر داره و الان از ترانه سراهای معروفه .

اون یکی روی ویلچیر می شینه ولی صدای گرم و قشنگش تو رو بیاد خدا می اندازه .

اون یکی دست نداره با پاهاش از تو قشنگتر نقاشی می کشه .

و خلاصه تو دو تا دست داری و دو تا پا و دو تا دو تا از همه چی داری ولی هیچی نشدی .

اینجاست که می فهمی باید اساس زندگیتو تغییر بدی و تا الان اشتباه کردی .

تازه توی این مدت چیزای دیگه هم می فهمی مثلا خیلی مواقع به طرز بچه گانه ای به آدما ابراز عشق کردی !!!!!!!!!!!!!!

دیگه اینکه هیچ وقت نباید همه برگهای زندگیتو برای بقیه رو کنی چون ازش سوء استفاده می کنن!!!!!

دیگه ......... وایسا بگم . ....

هر اومدنی یه رفتنی داره بخاطر همین نباید به هیچ کس و هیچ چیز دل بست جز خدا.

و بعدیش اینکه نباید به کسانی که نمی شناسی اعتماد کنی ٬ حتی به خیلی از اونهایی که میشناسی هم نباید اعتماد کنی چون آشنا شدن یه چیزه ٬ شناخت یه چیز و اعتماد چیزه دیگه ست .

میدونی من الان تو کدوم مرحله هستم ؟

همین آخری چون بقیه شو نمی دونم و تا همین جا درسامو خوندم .

یعنی در حال حاضر دنبال هیچ عشقی نمی گردم .

هیچ کدوم از برگ هامو نمی خوام رو کنم .

و به هیچ کس هم اعتماد ندارم .

می دونم که بعد از مدتی بهتر می شم یعنی این حسهامو کنترل می کنم و اجازه می دم به آدما که با من حرف بزنن ولی اعتماد هرگز .

عشق هرگز .

خنده دار نیست اگه سعی کنی یه بچه رو که با گریه و زاری بالاخره متولد شده بزور بفرستیش توی شکم مادرش ؟؟؟؟؟؟؟؟

خب نمی تونی دیگه . چرا اصرار می کنی ؟

منم الان از دید خودم یه نوزادم و خودمم بخوام نمی تونم برگردم تو دنیای قبلی .

این همه روضه رو خوندم تا بگم لطفا کسی برام کامنت عاشقانه نذاره که حال بدی بهم دست می ده .

تهوع ٬ بهترین  کلمه ای که می تونم استفاده کنم .

پس بزار به امور اجتماعیم بپردازم که تا الان خیلی عقب افتادم .

می خوام وبلاگم یه وبلاگ تمیز باشه و از پاکی برق بزنه .

پس دیگه دور منو خط بکش .

 

خداحافظ

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 21:14  توسط بهار رضازاده   |