|
شخصی
|
|
|
|
||||
|
آن روز چقدر شاد بودم ، آن روز كه برف آمد. من در رقص و پايكوبي ، غرق در شادي و شعف ، با دانه هاي برف هم آواز، بي اختيار مي خنديدم . همه چيز زيبا بود ، همه جا سپيد . آن روز كه برف آمد ومن شاد بودم ، ناگهان صدايم كردند و با گريه گفتند : " پدر" و من فهميدم كه پدر رفته است وبراي هميشه خوابيده ومن از آنروز تاكنون نخنديدم . من آنروز از اين برف ، پتوئي سپيد بر روي پدر كشيدم تا سردش نشود و آرام بخوابد. پدر را درپارچه اي سپيد پيچيدند و بردند. ومن از آن روز گريه مي كنم تا شايد دلم آرام گيرد. پدر وقتي درجامه سپيد بود و آوردند تا براي آخرين بار از خانه اش و از ما خداحافظي كند ، ديگر خسته نبود . سرش را بوسيدم و پاهايش را بوسيدم سرد بود ! سرد سرد اما طاقت دوري از آن تن سرد را هم نداشتم . پدر را بردند ودر زير برفها براي هميشه خواباندند. تا خستگي يك عمر را از تن بدر كند ومن از آنروز گريه ميكنم . پدر وقتي كه مي رفت ، نگاهي متعجب داشت ومن با دستان لرزان ، چشمانش را بستم براي هميشه . درآن روز برفي حجم عظيم غصه رفتنش كمرم را شكست ومن دانستم كه : " چقدر زود ، دير مي شود " خيلي وقت بود كه از خاطرم رفته بود : "ما براي هميشه نمي مانيم " از ياد برده بودم و دل سير نگاهش نكردم و اكنون حسرت هزار كار نكرده در دلم مانده و مرا آرام آرام مي كشد. و من با تمام وجود ناچيزم فهميدم كه : "چقدر زود، دير ميشود " بهار 30/10/1386 – تهران
+
نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 14:13 توسط بهار رضازاده
|
|
|||||
|
|||||