تبليغاتX
now
شخصی

هیچ نخواهم گفت

از این غم بزرگ که بر من رفته است

هیچ گلایه نخواهم کرد

از این که تنها شدم و دل گرفته است

 

چشمه’ اشکهایم خشک باد که سزارم راضی نمیشد کسی آنها را شاهد باشد.

 

دلم را میسوزاند این هجر

اما ایستاده ام با قامتی شکسته و ملول

کمرم را شکسته این غم عظیم اما

با راست قامتان برابرم

 

فاجعه بود این رفتن غریب

من در دلم اما

دعا میخواندم

شاید که اشتباهی شده

شاید که بازگردد

 

این کابوس سهمگین

شد بختک نفسهای آخرم

آخر چگونه بی او به سرکنم

این رسم عشق نیست

 

این رسم دلداگی دو عاشق است؟

آه ای خدا مرا ببر نزد سرورم

یا که ازو برایم خبر بیار

آیا که دلتنگ من شده ؟

آیا دلش برای دست من تنگ نمیشود؟

 

دستم هنوز روی سرش بود

وقتی که آرام نفس آخرش رسید

دستم ولی رها نمیشد از دستهای او

او بود که دست مرا بی هوا پراند

دستم ولی غمین شد از این بی هوائیش

سرد است دست من از این رهائیش

 

آخر چگونه من هنوز نفس میکشم؟

آخر چگونه بی او ..... تاب می آورم؟

تو بگو تاب می آورم؟

 

آخر چگونه بی من در گور سرد خوابیدی؟

تن پر درد تو تاب سرما را دگر نداشت .

کاش لااقل من هم کنار تو می ماندم

با گرمی تنم تو را دوباره احیا می کردم

 

آقای من آقای من مرو

از پیش من مرو که سخت وابسته توام

 

اشکم مجال نمیدهد

در چشمخانه می رقصد و...

رسوا شدم زدست این همه اشک نریخته

 

شاه منی و شاهنشه دلم

با مهر خویش

حل کن تو مشکلم

 

با خود ببر مرا

مرا از این دیار ببر

داغ تو شد برای من سوز جگر

 

ای مهر تو شفای بیماری تنم

ای عشق تو دوای تنهائی دلم

آه که  دگر تابی نمانده است

بی من کجا میروی آخر مرا ببر

 

 

میسوزم و میسوزم و میسوزم

این درد را به هر که بگویم توانش را از کف خواهد داد.

سنگ صبوری میخواهم که نمی یابم

شاید بی انصافیست که اینگونه میگویم

اما آنهائی که اینجا هستند خود دلشان پر از درد است.

با که بگویم؟

سر بر شانه خود میگذارم که عطر خوش سزار هنوز بر آن است.

و به یادش اشکها میریزم که هیچ کدام از آن قطره ...قطره... قطره ها مرا آرام نمیکند.

هیچ چیز اکنون مرا آرام نمیکند.

مرا تنها مگذار ناهیدم.

منهم دارم میمیرم از این درد.

آیا میشود که معجزه ای شود و منهم بروم پیش او؟

بخدا که نمی توانم تحمل کنم.

خودش خوب میداند.

همه چیز را میداند.

 

 

بهار

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 5:5  توسط بهار رضازاده   | 

خدایا زجر هجران تا کی ؟

گفته بودم که چند سال پیش برادرم را با شرایطی مشابه از دست دادم .

من خوب میدانم که عزاداری کردن برای امپراطور بزرگمان و عزیز من و نور چشمان من شکل خاص خودش را دارد .

دوستی از من گلایه کرده که چرا در اینحال بجای اینکه شیون کنم و فریاد برآورم ٬ اینجا هستم و متن مینویسم.

دوست من

من از کودکی در حال نوشتنم و این تنها چیزیست که مرا آرام میکند .

زمانیکه شاد بودم و زمانیکه که همچون حال داغدار عزیز سفرکرده خویشم.

نوشتن کار منست و زخم زبان زدن کار تو .

من اینجا هستم چون اینجا سرزمین آبهای همیشه آبی تنها مامن من است .

بوی سزار را میدهد و یادآور عطر خوش اوست که بر شانه های لرزانم باقیمانده.

دوست من

چه چیز برای تو سوال است ؟

اینجا همه میدانند که من همسر سزار بودم و خواهم ماند.

اگر او در این واقعه زنده می ماند ما هم مانند دیگران جشنی برپا میکردیم و میزبان قدوم مبارک دوستان می شدیم.

اما حالا که من تنها مانده ام و بجای اینکه تسلی خاطری بیابم از شما ٬

باید جوابگوی سوالات عجیب شما باشم.

درحالی که مهمترین خواسته او بودن و ماندن من در سرزمین آبهای همیشه آبی و زنده نگاه داشتن یاد اوست.

چه فایده که من اکنون برایتان بنویسم که در دل چه حالی دارم ؟

دوست من

امیدوارم هیچگاه این دردی  که من اکنون مجبور به تحمل آن هستم ٬ تو روزی متحمل نشوی که آنوقت خواهی فهمید که هیچ چیز حتی گریه و فریاد آرامت نخواهند کرد .

به جای مویه کردن اینجا نشسته ام و برای شما از امپراطور میگویم .

بگذار گریه های من در خلوتم برای خودم بماند و بس.

و تو اگر مرهمی برای دل ریشم نیستی ٬ زخم هم مباش.

 

بهار

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 1:43  توسط بهار رضازاده   | 

از همه شما ممنونم که اومدین و به من تسلی میدین.

ولی من دلم شکسته تر از اونه که بتونم بیام و به تک تک شما دلداری بدم .

میدونم که منو میبخشین.

چون شما مردم سرزمین آبهای همیشه آبی هستین و هرکسی که اهل این سرزمینه بزرگوار و بخشنده ست .

نمیدونم که چی باید بگم تا دلهای دردمند شما رو آروم کنه؟

فقط ازتون میخوام که منو تنها نذارین .

این سرزمین مال شماست و نباید رهاش کنین .

هرکسی هر متنی که داشته باشه به آدرسم یا آدرس سزار بفرسته هردوشون رو چک میکنم .

و متن های زیبای شما رو توی سرزمین آبهای همیشه آبی مینویسم تا همه بخونن.

در ضمن من دفترچه ای دارم از نوشته های سزار که خیلی از متنهای ایشون هنوز نوشته نشده ست .

تصمیم دارم اونا رو هم بنویسم تا شما ها احساس نکنین که دیگه سزاری نیست.

بخدا قسم که هست و همه چیز رو میبینه و میشنوه .

برام دعا کنین و تنهام نذارین.

 

بهار

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 21:54  توسط بهار رضازاده   | 

خدایا

میدانم که پس از هر غم و اندوهی صبری از جانب تو هدیه بندگان دردمند تو میشود.

خدای من

تو خوب می دانی که قبلا هم داغ از دست رفتن عزیزی را دیده بودم.

آن زمان که شرایطی مشابه با الان داشتم ٬ کار هر لحظه من دعا به درگاه تو بود برای بازگرداندن برادر عزیزم به زندگی .

و تو به من آموختی که رفتن و ماندن در ید قدرت توست .

اکنون من از تو ای خدای مهربانم صبری عظیم می طلبم که بتوانم این درد را که جانم را میسوزاند ٬تحمل کنم .

او رفت . کسی که زندگی من در هر دم و بازدمش خلاصه میشد.

کسی که امپراطور قلبم بود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 19:44  توسط بهار رضازاده   | 

دوستان عزیزم

من تمامی آنچه در دل داشتم در سرزمین آبهای همیشه آبی با اشک و آه سرودم .

فعلا اینجا هیچ حرفی برای گفتن ندارم .

التماس دعا

خدانگهدار

بهار

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 0:3  توسط بهار رضازاده   | 

سلام بر خدایان عشق

دلم برای همتون یه ذره شده به خدا

به لطف امپراطور روزای خوبی رو میگذرونیم .

منو ببخشین

دوباره برمی گردم .

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 5:37  توسط بهار رضازاده   |