|
شخصی
|
|
|
|
||||
|
سلام به تو سلام عاشقانهء من به تو كه رگهاي خشك احساس مرا جاري از خون عشق خود كردي و من كه در سكوت ميرفتم كه نباشم و بميرم و به هرچه روزمرگي بود ، تن دهم ، اكنون عاشقانه منتظر توام كه به سلامت برگردي ، از اين سفر، كه دليل دلتنگي من است. چگونه تحمل خواهم كرد اين روزها را ، نمي دانم . نمي دانم صبح تا شب و شب تا صبح را به چه بينديشم كه كمتر دلتنگ شوم؟ چه بايد كرد؟ نمي دانم. شايد اين براي هر دوي ما خوب باشد. از آن جهت كه تجربه خواهيم كرد بي هم بودن را و خواهيم فهميد براستي چقدر يكديگر را دوست داريم و براي رسيدن به همديگر حاضريم چگونه فاصله ها را از بين ببريم؟ داني عزيزم دوستت دارم ميداني كه در تو حل شده ام و ميدانم كه تو نيز. از خداي مهربانم ممنونم و به درگاهش سجدهء شكر بجا مي آورم كه تو ، امپراطور قلب من ، آمدي و مرا از پس آينه هاي زنگار بسته ء بي مهري ٫ به اوج ملكه ء سرزمين آبهاي هميشه آبي ٫ بودن ، رساندي. تو كه بودي ؟ كه بوي تنم را يك عمر آشنا بودي و مرا ديوانهء عشقت كردي؟ چه ديدي در من كه دستم را مهربانانه گرفتي ؟ و من در پرواز با تو بود كه آموختم غرق شدن در آبهاي هميشه آبي يعني چه . مهربان من از ذره ذرهء وجودت بوي عشق بر من ميوزد و من مستانه در اين سرزمين مي خرامم و شادم و سپاسگزار خداي عشق . سزارم آغوش تو امن ترين سرزميني ست كه مي شود به آن پناه برد و آرام شد. ديوانهء آن لحظه ام كه در آغوشت ، همهء سلولهايت زير گوشم نجواي عشق را سرميدهند و يك صدا دوستت دارم را تكرار مي كنند. مي شود از اين همه عشق به سادگي گذشت؟ امپراطور قلب من ، آقاي من نفسهايم در ديدن و نديدن توست كه معناي دم و بازدم مي گيرند. ميدانم كه تو نيز بي قراري از اين دوري ، اما به اميد ديداري دوباره ، بيتابي خود را در لحظه هاي خاطره هاي زيبايمان تقسيم ميكني تا زمانيكه دوباره كنار هم بنشينيم و آرام بگيريم و .... همسرم ، عزيزم تو را به خداي بزرگ و مهربانم ميسپارم و از او ميخواهم هر چه فرشته دارد همراه تو روانه سازد تا تو را به سلامت به من بازگرداند . كاسه اي آب زمزم از بهشت خواسته ام تا پس از رفتنت ، در پي تو، روي اين خاك ، كه در بيقراري من سهيم است ، بپاشم .
مرد من زود برگرد كه بيتابي مرا از پا درمي آورد. تحمل نديدنت و نبودنت بسيار برايم دشوار است و وزن اين هوا ، هنگامي كه تو نيستي ، برايم سنگين است. دوستت دارم. همسرت بهار
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم مرداد 1384ساعت 0:58 توسط بهار رضازاده
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
حس اينكه كنار تو و با تو بودن چه حالي و چه فضاي روحاني دارد ! فهم اينكه وقتي به چشمان دريايي تو نگاه مي كنم ، زورق گمشدهء روحم تا انتهاي اقيانوس نگاهت ، آنجا كه تلاقي دريا و آسمان است چقدر نياز به توصيف عارفانه و عاشقانه دارد! درك آنكه پيش تو، در برابرت ، در ميان بازوان پرمهرت ، تا دوردست آسمان آرزوهايم و معناي خوشبختي زندگيم پيش مي روم! دريافت تو بهارم ، همسرم ، و توضيح دادن داشتنت ، و فهم حضورت ، بي شك از مدار ذهن آشفته و عاشقانهء من به دور است! پس اجازه بده امشب ، همين جا ، روي اين صندلي ( كه جاي توست)، پشت اين ميز، دستانت را بگيرم ، به چشمانت خيره شوم ، و به اين فكر كنم كه براستي از پشت صفحه ء مونيتور كامپيوتر تا اينجا كه من هستم ، چقدر راه است ؟ نوشته شده توسط سزار
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم مرداد 1384ساعت 0:16 توسط بهار رضازاده
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
عشق مثل ضربان قلبه
تا حالا ضربان قلبتون رو چک کردین؟ ممکنه هیچ وقت بهش توجه نکرده باشین. تا وقتی که قلبتون درد بگیره یا بسوزه و یا خدای ناکرده یه لحظه از زدن باز بمونه. همیشه با شماست و این خیالتون رو راحت میکنه بخاطر همین بهش زیاد توجه نمیکنین. عشق هم همینطوره. چون همیشه با شماست بروی خودتون نمیارین و اگه عاشق کسی باشین بهش نمیگین که چقدر دوستش دارین. وقتی که از دست رفت اونوقت تازه میفهمین چه بلائی سرتون اومده. تا قبل از این زمان فکر میکنین همیشه هست و شما هم هستین. راستی چرا اینطوریه؟
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم مرداد 1384ساعت 21:43 توسط بهار رضازاده
|
|
|||||
|
|||||