تبليغاتX
now
شخصی
با هر نفس پر می کشم در هوای تو

لب از سخن می بندم از احترام عشق

اینک  تو در آستانهء دروازهء دل منی

ای وای از حصار قفس در حضور عشق

راه از هجوم سیل دمادم پر از گل است

آیا شود که بروید گلی  برای عشق

از راه  عشق بیا که جانم ملول توست

از اینهمه دوری و درماندگی عشق

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم تیر 1384ساعت 0:45  توسط بهار رضازاده   | 

سرزمین آبهای همیشه آبی در این روزها غرقه در جشن و شادی و شادمانی و پایکوبی است .

آری ودر آغازین ثانیه های روز بیستم٫ من  شدم بانوی امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی.

میخواهم از شادیم بگویم و بگویم و ....

اما بگذارید این اولین عاشقانه ها ٫ زمزمه ای شعرگونه باشد در گوش سزار.

بر من ببخشائید اگر میخواهم در این حریم عشق آلود زمانی را با امپراطور زمزمه های خصوصی داشته باشم.

می دانم که استثنا این مورد را بر من عفو می کنید.

اکنون که حضور گرم امپراطور به من شوق پراز می دهد ٫ اصلا نمی دانم که چگونه میتوانم احساسم را بیان کنم. بر من ببخشید.

امیدوارم این عشق٫ افسانه ای جاودان در سرزمین آبهای همیشه آبی باشد.

آغازین ثانیه های روز بیستم هر ماه مصادف است با پیوند و عقد و تلاقی سزار با همسرش .

از زئوس میخواهم تا همانطور که همیشه انوار الطافش بر امپراطور جاری ست ٫ مرا هم در کنار سزارم کمکی  بداند برای مردمان سرزمین زیبایش.

امیدوارم این حضور ناقابل بتواند  باعث آرامش و شادی امپراطور باشد و فرزندانی سالم و قوی برایش به ارمغان بیاورد تا شادیش با تحقق آرزویش افزون گردد.

تمامی عاشقانه هایم از آن توست همسرم.

دوستت دارم.

و شما را نیز مردمان عاشق دل سرزمین آبهای همیشه آبی.

بانو

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم تیر 1384ساعت 2:4  توسط بهار رضازاده   | 

این همه کابوس است .

آشفته ام .

آشفته ام کردی و من عشق میخواهم . به اندازهء یک سرزمین آبی عشق طلب میکنم و...؟

من دارم گم میشوم.

کسی دستم را نمی گیرد؟

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم تیر 1384ساعت 23:27  توسط بهار رضازاده   | 

من مست عشق بودم ٬ تو مست مستی من

بی تو بهار بگذشت ٬ از عمر و هستی من

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم تیر 1384ساعت 1:8  توسط بهار رضازاده   | 

در میان خواب و رویا گم شده ام در مه.....

با حرکت هر ذره ای در این فضای غریب ٬ که چشمانم را کنجکاوانه به آن سو می کشاند و این مه که با وجودش حتی نمی توانم قدمهایم را ببینم ٬ باید آهسته تر گام بردارم.

چرا اینجا هستم ؟

آه .... یادم آمد . گوئی صدایی آشنا مرا به این وادی کشاند . خواست که بیایم و من آمدم و در این سرزمین متولد شدم .

صدای مهربان امپراطور بود.

و من که تازه به این سرزمین آمده بودم ٬ فراخوان سزار را پاسخ دادم.

اما صدای سزار ٬ صدائی نا آشنا نبود.

صدایش آهنگی بود که از بدو تولد میشنیدم و اکنون این آهنگ ٬ چه از نزدیک مرا بخود می خواند .

کسی که در رویا و بیداری سوار بر اسبی سپید می آمد و مرا با خود می برد .

اولین بار که من قدم در این وادی نهادم ٬ احساسم به من می گفت که بزرگترین واقعهء زندگیم در شرف وقوع است .

اولین سخنان سزار و اولین جوابهای من .

این همه زمان تو کجا بودی سزارم؟

آنقدر چشم به راه دوختم که خسته شدم . منتظر در راه نشستم و هر حرکت گرد و غبار جاده ٬ امید رسیدن تو بود و این نیامدن مرا کشت.

دیدی چه شد؟

آنقدر نیامدی که من افسون جادوی راه شدم و مسیر راه عوض شد و من رفتم به ناکجا آباد.

بالاخره تو آمدی و دیدی که من رفته ام .آمدی به دنبالم تا مرا برگردانی ٬ اما من خیلی از تو دور بودم و بی کس و تنها ٬ در این خراب آباد ٬ بسیار زمین خوردم و جای زخمهای آن بر تنم مانده .

وقتی رسیدی بی هوش در گوشه ای در حال جان باختن بودم  و رسید لحظهء باشکوه تلاقی چشمان ما.

من ناتوان اما پرغرور و تو پرقدرت ولی نگران.

نگران بانو بودی و بانو که دیگر در چشمخانه اش بارانی نمانده بود ٬ دیگر بهار را از خاطر برده بود.

کویری بود به وسعت تنهائی اینهمه سال .

و تو دستش را گرفتی و گرم فشردی و نوازشش کردی و جسم بی جانش را بر دو دست گرفتی و در آغوشت جا دادی و بانو آرام گرفت .

سخت بود این زمان که بانو باور کند که در پناه سزار است و بالاخره امپراطورش از رد پای بانو پیدایش کرده.

اما گرمای آغوش سزار ٬ بالاخره عشق را زیر پوست بانو جاری ساخت و خورشید طلوع کرد .

و بانو چهرهء گریان امپراطور را دید که سخت نگران است از این دیر آمدن و از اینکه بانو را در این حال میدید ٬ بر خود خشم میگرفت.

آه سزارم اینقدر پریشان مباش.

جای زخمهای من با نوازش دستانت ٬ التیام خواهد یافت و من خوب خواهم شد .

تو طبیب منی و مرا درمان خواهی کرد. می دانم....می دانم.

ببین که چگونه از نوازشت جوانه میزنم. ببین چه بهاری می شوم.

تو بهترین طبیبی که لحظه های آخر به داد من رسیدی

تو نوری از خدائی که پیغام خدا را  به گوش من رساندی ... به روح من دمیدی

زیباترین بهاری پایان انتظاری برای من تنها

تو یک حریم امنی تو بهترین دوائی برای خستگیها.... برای خستگیها.

+ نوشته شده در  جمعه دهم تیر 1384ساعت 23:13  توسط بهار رضازاده   | 

مرا ببرید .

مرا از این دیار عاشق کش ببرید. ببرید به سرزمین آبهای همیشه آبی .

آنجا امپراطور منتظر ورود من است.

سپرده است همه جا را آب و جارو کرده اند.

گوئی طلسم شده ام. کسی مرا از او جدا کرده.

این کیست که به خود جرات داده با امپراطور درآویزد؟

نمی شناسد گویا امپراطور قدرتمند مرا ؟

آه ای سزار چرا نگران من نشدی آن زمان که جادو می کردند مرا با طلسم نفرین شده ای؟

سزار.... سزار...؟

کجا مانده ای ؟

چشم به کدام جاده بدوزم تا تو را ببینم که به سوی من می آئی و مرا از غل و زنجیر این طلسم رهایم می کنی ؟

پس چه شد این خانم جان؟

مگر قرار نشد قدم بر چشم من بگذارد؟

آه سزارم باید با تو حرف بزنم...من در پیچ واپیچ های این جاده ٬ گم شده ام.

راه از کدام سمت است ؟

بانو ترسیده است. بانو راه را گم کرده و میترسد حتی این اعتراف را پیش کسی کند . چرا  که نگران است که نکند دشمنان بفهمند که این بانو همان بانوی امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی ست و نکند ....

دارم فریاد میکشم .

سزار.... سزار....؟

آخر تو کجا مانده ای؟

مرا از این طلسم رهایم کن.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم تیر 1384ساعت 3:13  توسط بهار رضازاده   | 

از چه اینگونه بی تابم؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1384ساعت 3:45  توسط بهار رضازاده   | 

می ترسم از طلوع تو ای صبح دیرپا

می ترسم از سکوت تو ای شام زودرس

+ نوشته شده در  شنبه چهارم تیر 1384ساعت 3:36  توسط بهار رضازاده   |