|
شخصی
|
|
|
|
||||
|
تقدیم به آنانی که عشق وجودشان چون چشمه ای بر همگان جاریست
تو به من نگاه می کنی و من از نگاه مهربانت غرق در شادی می شوم. تو به من مي خندی و من خود را سرشار از عشق می یابم. با نگاهت اوج میگیرم ٬ پرواز می کنم ٬ آسمان را دست یافتنی می یابم. تو هستی و من نیز. بودن تو ٬ بودن بخشی از عشق خداست. چرا که تو از "اوئی"٬ من نیز ذره ای از عشق "او" هستم. تو با من همکلام می شوی و من جسم خود را فراموش میکنم و بال میزنم. تو خورشید میشوی ٬ آن هنگام كه به نور محتاجم. و آن هنگام كه شب ميرسد٬ از يافتنت در آسمان نااميد نخواهم شد٬ چرا كه چهره ات را در ماه مي يابم. تو در من حلول مي كني و من از تو اوج ميگيرم. تو عشقت را با من تقسيم ميكني و من در خود گم ميشوم. تو نمي داني كه من چه ميخواهم ٬ اما هر چه در خود "زيبا" ميبيني ٬ به من هديه ميكني : لبخندت را و نگاه صميميت را ٬ قلبت را همراه با آسماني پر از ستاره و نور. تو براي من نوري . "تو" با تو هستم. تو اگر بخواهي پيامبر من ميشوي و من نيزبراي تو ٬ ما از خداي خود پيام عشق مي آوريم و مشتاقيم كه آن را در همه زنده كنيم و گلهاي محبت و دوستي را در دلها برويانيم. ما در اين نور ذوب ميشويم و جاري ميشويم و جذب خاك تفتيدهء دلهاي ناآرام. تو در قلبت بي آنكه بداني براي من گل سرخي كنار گذاشته اي به رسم ادب٬ و من بر روي گونه هايم براي تو شمعداني كاشته ام و با باران چشمانم آن را مي رويانم. تو به من ميخندي و من زيبا مي شوم. مي خواهم از اين زيبائي دل سيرابت كنم . پس دريچهء قلبت را برويم بگشا ٬ تا ببيني كه چگونه تو را از زمين به آسمان ميرسانم ٬ به بي نهايت٬ به خدا.
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم خرداد 1384ساعت 3:44 توسط بهار رضازاده
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
برای تو که در مقابل عشقت کم آورده ام
و زبانم قاصر از گفتن حرفهائی است که تو را آرام میکند میخواهم چیزی بگویم میخواهم کاری کنم ولی نمی دانم که چه کنم ؟ تو را چگونه بخوانم که از آهنگ صدایم به احساسم برسی؟ دوستت دارم سزار مهربانم
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1384ساعت 2:6 توسط بهار رضازاده
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
برای سزارم که با حوصله عشق را دوباره برایم دیکته میکند
برای او که دارد ذره ذره از نور و گرمایش را به این شمعدانی ناقابل میبخشد تا دوباره جان بگیرم برای او که عاشق بهار است و عشق را به بهار هدیه می کند سزارم ...؟ آیا این همه احساس را لایقم؟
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1384ساعت 1:47 توسط بهار رضازاده
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
خوشحالم که آمدی سزار
با تو رنگهای زندگی کامل می شود. بازگشتت را خوش آمد می گویم
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم خرداد 1384ساعت 23:22 توسط بهار رضازاده
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
خدایا همه شب ٬ به یاد تو هستم
به یاد تو نوشم ٬ زبوی تو مستم
درونم تهی شد٬ دمی که نبودی چرا دل غمین شد؟ مگر تو چه بودی؟
خدایا دل من ٬ پر از درد و غم بود نبودی ٬ نبودم ٬ درونم چه کم بود؟
در این ظلمت شب ٬ تو کم بودی از من تو گم گشته بودی ٬ نبودی تو در من
به نور تو محتاج ٬ به یاد تو بی تاب تو را می شنیدم ٬ به رویا و در خواب
تو را پیش ترها ٬ چرا من ندیدم ؟ بجای تو در دل٬ مگر من چه دیدم؟
دمی که زعشقت ٬ درونم سحر شد تو پیدا شدی و دلم بارور شد
ببین این دل من ٬ کنون در چه حال است؟ ببین در درونم ٬ دوباره «بهار» است
بهار سال ۱۳۷۸
+
نوشته شده در جمعه ششم خرداد 1384ساعت 0:37 توسط بهار رضازاده
|
|
|||||
|
|||||