|
شخصی
|
|
|
|
||||
|
روزی فکر میکردم که عاشقم ولی بعد از اینکه براستی عاشق شدم فهمیدم در روزگار گذشته من فقط برحسب عادت کسی را دوست میداشتم!
شما اشتباه نکنید!
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1384ساعت 2:12 توسط بهار رضازاده
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سهم عشق
یادته ؟ یادته یه روز دلم غمگین بود؟ هرچی پرسیدی جوابش٬ سکوتی سنگین بود؟ یادته؟ برای اینکه بدونی٬ اونچه رو که تو دلم پنهون بود آسمون ریسمونو بافتی ٬ ولی من غم تو دلم مهمون بود؟ آخرش تو بردی و منو به حرف آوردی حرفی گفتی و دل منو به درد آوردی
گفتم : آخه یکی و میخوامو اون نمیدونه نمیدونم که اگه یه روز بگم باز بمونه گفتی: باید برم و بهش بگم دوسش دارم دستمو دراز کنم ٬ سهممو از عشق بردارم
دیگه چاره ای نداشتم باید اعتراف کنم گفتم: عاشقت شدم بهم بگو چیکار کنم دست و پات لرزیدوگفتی که تو هم منو میخوای ولی خب٬ نگفتی که من رو برای چی میخوای از شوق خواستن تو خودم فراموشم شد حتی زهر حرفهای بعد تو هم نوشم شد من که عاشقت بودم برات دعا میکردم همیشه فرشته هاتو٬ من صدا میکردم تا مواظبت باشن که خاری توی پات نره نکنه یه روز بیاد عشق من از یادت بره
اما فکر کنم ٬ یه روز پائیز٬ فرشته هات خواب بودن هرچی گفتم٬ هرچی خواستم٬ همشون حباب بودن. تو یه حرفی زدی و ٬ دلم مث شیشه شکست قلبم از تو دور شدو ٬ عهدشو با تو گسست
رفتم و بریدم از اون دل سنگ تو٬ هنوز٬ وقتی یاد تو میافتم٬ به خودم میگم:" بسوز" تو که سهمت رو ازم گرفتی و ٬ دادی به باد اون منم که میسوزم و سهم من رفته زیاد
ولی عیبی نداره ٬ " خدا " نشسته اون بالا وقتشه بهش بگم دردمو من همین حالا وقتشه ازش بخوام٬ حقمو از تو بگیره برای بخشیدنت دیگه حالا خیلی دیره منتظر باش یه روز از همین روزا که میشکنی که یادت باشه ٬ دیگه ٬ هیچ دلی رو تو نشکنی دلای شکسته هم هرچی باشه خدا دارن دلای قشنگی که تو میشکنی صدا دارن صدای شکستنش میرسه به عرش خدا تو دیگه جائی نداری اون موقع پیش خدا
برو خوش باش که پیش خودت٬ داری زرنگی میکنی هر کی بت دل میبازه ٬ باهاش دورنگی میکنی
یه شب اونقد دلم از تو غصه دار بود که نگو تو چشام ابر بهار اومد و سیلی که نگو خدا گفت: آروم بگیر اینهمه بی تابی نکن روزارو به گریه و شبها رو بی خوابی نکن رسیده لحظه ای که تو هم دلت شاد بشه ویرونیهای دل قشنگت آباد بشه
آره نازنین ٬ من آرومم و هیچ خیالی نیست می دونم که جز "خدا" ٬ کسی به این باحالی نیست من که رفتم٬ توئی که غرق دورنگیها می شی عاقبت یه روز خودت صید زرنگیها می شی بعد از این این تو و این خدای من که اگه اون نبودش وای به روزگار من
"بهار"م میرسه از راه اینجوری نمی مونه روسیاهی زمستون ٬ واسهء تو می مونه.
تهران۱۹/۷/۱۳۸۳
اما باید بگم که هیچ وقت نفرینی درکار نبود هرچه بود برای این شخص دعا بود و دعا بود و دعا .
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1384ساعت 2:25 توسط بهار رضازاده
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
چرا کسی بیاد ما شمعدانیها نیست ؟
مگر ما چه کرده ایم ؟ در سایه و نور ٬ در التفات و بی کسی و .. همیشه برای دلهای عاشق بیتاب بودیم و برایشان دعا کردیم. یکی هست که جوابم را بدهد؟ دلگیرم اما اینرا هم میدانم که هنوز خیلی ها هستند که باید برایشان دعا کنم . پس وقتی برای دلتنگی نیست. من رفتم. یادم آمد که کسانی منتظرند و بخواب نمیروند تا دعایشان نکرده ام . خداحافظ
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1384ساعت 3:18 توسط بهار رضازاده
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
امروز خیلی خوشحالم .
نه اشتباه نکنین .یه پول قلمبه از اون بالا نیفتاده رو سرم. کسی هم با اسب سفید بالدار سر راهم سبز نشده . ارتقاء کاری هم نداشتم. میدونین چیه ؟ فقط امروز دوباره فرصتی شد که با دقت تو آئینه به خودم نگاه کنم. دیدم همه چی دارم (: دو تاچشم که همه چی رو زیبا میبینه و دو تا گوش که همه صداها و حرفها رو قشنگ میشنوه و یه بینی خوب که هنوز دنبال بوی شمعدونیه و یه دهان که دوست داره برای بدخواههای صاحبش با حوصله دعا کنه. دست و پائی که اصرار دارن سالم بمونن و سالم کار کنن و یه .... یه دل که هیج جائی برای کینه توش نیست و توش هرچی هست قشنگیه و عشق. کاشکی همه الان مثل من بودن الان احساس منو داشتن و با این حال و هوا لااقل یه روزشون به شب میرسید. چه خوب میشد. البته زیاد دور نیست . منم باید تمرین کنم که این همه خوبی رو هر روز بیاد داشته باشم . پس بیاین دعا کنیم برای آدمائی که از زیبائی ها دورن نه زیبائیهای جسمی . منظورم دلای قشنگشونه که زیر گرد و غبار موندن و منتظرن یکی از راه برسه و دستی به سر و روشون بکشه . دلای قشنگ دوستون دارم.
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم اردیبهشت 1384ساعت 3:31 توسط بهار رضازاده
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
دوست من ازم نخواه که بیام تو سایت تو و برای حرفهای دلم تبلیغ کنم.
آخه اینجوری دیگه حرف دل نیست. حرف مشهور شدن و این حرفاست. من میخوام اگه یه روز یه رهگذری اومد اینجا ٫ اگه دلش خواست خودش دوباره بیاد به مهمونی دل من. بذار یکی باشه که بدون اینکه جار بزنه که داره حرف میزنه ٫ شنونده هاشو پیدا کنه. ولی بازم ممنونم از اینکه یه روزنه برای شنیده شدن حرفهام بهم نشون دادی . ولی .... میدونم اونهایی که حرفهای دل من براشون آشناست میان و در این خونه رو میزنن.
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1384ساعت 4:7 توسط بهار رضازاده
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
در رفتن چیزی هست که در ماندن نیست
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1384ساعت 2:43 توسط بهار رضازاده
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
یادمه اون وقتا اگه یه دختر و پسری عاشق هم میشدن
میدونستن که همهء همّ و غمشون رو باید برای آرزوهاشون بذارن اصلا میدونین چیه ؟ بنظر من اونا میدونستن که چی میخوان و میرفتن دنبال رویاهاشون.اما حالا حالا وقتی یه نفر یه چیزی یا یه کسی رو میخواد٬ بعد از رسیدن بهش پاشو میزاره روشو میره بالا و دیگه به پائین نیم نگاهی هم نمیکنه و همه چیز رنگ پول بخودش میگیره چرا داره یادمون میره که ما موجودات برتری هستیم و این کارا تو دنیای آدمایی که میخوان به حقیقت برسن نمرهء منفی داره ؟ میشه تا منفی بی نهایت هم رفت ولی آخه حیفیم . دلم برای قشنگیه دلای قشنگ دوستون دارم .
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1384ساعت 2:29 توسط بهار رضازاده
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
شما چند تا آدم شجاع٬ که شهامت گفتن حق و دفاع کردن از اون رو داشته باشه اطرافتون میشناسید؟
+
نوشته شده در سه شنبه ششم اردیبهشت 1384ساعت 4:5 توسط بهار رضازاده
|
|
|||||
|
|||||